تبليغاتX
مثل باران
 
به آفتاب دوباره سلام خواهم کرد...

|+|
نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 6:33 قبل از ظهر
16آذر... 

سلام دوستان خوبم

امید که درپناه ایزد منان پیروز باشید

بازهم 16آذر و دانشجو این موجود بی آزارو معصوم و کمی هم عجول و تحول گرا وپویا و پرتحرک که ذهن و خیالش را دغدغه دین و مذهب و سکولاریسم و سنت و تجدد و جامعه آرمانی و اخلاق وایمان وعرفان وووووووووووووووووووهزاران اندیشه تودرتو و الفاظ غریب و جمله های نامانوس فیلسوفان مدرن وسنت گرا و پست مدرن اندیش و...پرکرده است ونمی داند دراین ایسم بازارهای انتزاعی ساخته ذهن بشر دنبال که برود و دنباله چه رابگیرد؟

آه چقدر مظلومی طفلک معصوم...

گناه تو چیست که دراین آشفته بازار، سرگردانی و عطش حیرتت همچنان باقیست ...؟

گناه تو چیست که ویروس شک تمام سیستم دفاعی مغرت را نابود نموده وبر پیکره اعتقادات محکم گذشته ات خرواری غبار بی اعتمادی نشسته...آیا من درست می اندیشم ...؟ آیا راهی را که می روم  به سرمنزل سعادت ونیک بختی ختم می شود ویا درشوره زارهای سراب گونه ناکجا آبادی که آخرش را خدا می داند چیست سرگشته و حیران به انتظار برزخی هول انگیز می مانم تا اهریمن دوزخ حکم عادلانه خویش را بر ملحدی کافر وگمراه جاری کند...؟

وای که دانستن چقدر مشکل است وادعای دانایی چه سهل ...عزیزی می گفت : فیلسوف همواره دو درد دارد که هیچگاه رهایش نمی کند ، درد پیش ازدانستن ودرد پس از دانستن ...اولی درد ندانستن دانستن است ، درد جهل ونادانی و ناآگاهی نسبت به معرفت و حقیقت ...درد اینکه من وجودی چنین ضعیف و زبون هنوز نمی دانم که نادانم و درادعای دانایی و فضل، فخر فروشانه و متکبر همه را هیچ می پندارم وهمه چیز را پوچ...

اما دومی درد فهمیدن حقیقت است و نادانی دیگران ...

اولی نادانی خود و دومی نادانی همنوعان خود که چرا لذت شیرین معرفت و دانایی و حقیقت را درک نمی کنند ...؟ و چرا کسی راکه مانند آنها به این مرداب متعفن وپست عادت نکرده، دیوانه می خوانند وحرف هایش را نمی فهمند و به جرم جنون وبه سنگ جفا از خود و از دنیای خود می رانند.

جنون و درد و تنهایی ...

این است تقدیر آنانی که در این وادی گام نهاده اند ...

پس...

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده   سرنگون   باید رفت

 

روز دانشجو  به همه رهپویان طریقت دانایی تبریک و تهنیت باد.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط باران در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 12:10 بعد از ظهر
ناگفته ای از... 

ازانسانيت گفتم واز درد ، ازعشق گفتم و از شور،ازلحضه هاي دلتنگي و

 

 ازثانيه هاي نفس گيرغربت وازسرزميني كه سالهاست با كوچه باغهايش

 

 بيگانه ام ،از صفاي سپيده دمي كه نسيم صورتم را نوازش مي داد وشبنم

 

 طراوت در جام جان تنهاي خواب آلودم مي ريخت وازتمام ناگفته هاي

 

دلم كه درپس خروارها ترديد ماند و مرد وازكسي كه تنها كسم بود

 

درلحضه هاي بي كسي ...آه ازاين همه ناگفتني ها ...آخ ازاين درد

 

فراموش شده ...واي برچشمان كم سوي من كه ديده فرو بست وآن سو

 

را نديد ، آن جايي كه تويي ...اين جايي كه منم ، لبريز از غرور ، سرشار

 

ازنفرت ، پوشيده از ريا وآراسته به جهل و مدعي دانايي ...

 

من با خود چه كردم كه چنين جزايي را سزاوارم ؟

 

اينجا با من چه كرد كه مسخ و بي خودش شدم ؟

 

تو با من چه كردي كه اسارتم را همه جشن گرفتند ودرپاي كوبي ملال

 

انگيز شبي سرد و بي روح صيغه مالكيت روحم را به نام سوزان هوس

 

جاري كردند ؟

 

آيا من شايسته اين گونه بودنم ؟

 

توخود مي داني و بس ؟

 

مرا ازبندهاي خود برهان ودربند مهر خود گردان اي هميشه خوب...

|+|
نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 12:7 بعد از ظهر
سلام بر... 

سلام بر رمضان ماه خوبی ها و سلام بر مهر ماه آموختن

آغاز سال تحصیلی جدید و فرا رسیدن ماه رمضان 

 به همه شما خوبان مبارک

 التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط باران در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 12:0 بعد از ظهر
عید برهمه مبارک... 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

عید سعید مبعث برهمه شما خوبان

مبارک

((التماس دعا))

|+|
نوشته شده توسط باران در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 2:29 بعد از ظهر
و باران خواهد آمد... 

در تمنای جرعه ای آب سوز وعطش مرا به هر سو کشاند ...هرسرابی را آب پنداشتم و به آن سو دویدم تا شاید اندکی تشنگی و عطشم فرو نشیند اما هیچ نیافتم ...هیچ هیچ...آواره ...غریب و سرگردان و سرگشته و مغموم از این سعی نا فرجام ...گویی تقدیر پنجه های بی رحم خود را در پیکر خون آلودم سخت می فشارد تا بر آخرین رمق هایم مهر خاموشی زند اما نه نباید تسلیم شد...صدای آب...نوای زندگی...طلیعه امید را هنوز می بینم ...می شنوم ... آب در همین نزدیکی است

 و باران خواهد آمد ...این را خوب می دانم ...همیشه پیش از باریدنش ...جاری شدنش...نوازش کردنش...زندگی دادنش...جان بخشیدنش...عشق ورزیدنش به کویریان بی نوا حسی غریب مرا ...دل شوره زارم را دستان نیازمندم را ...لبهای خشک و ترک خورده ام را ...خبر می کند...نمی گزارد در بی خبری و حسرت بمانم و بمیرم و من سر به آسمان (سرزمین باران) می سایم و چشم می بندم و منتظر می مانم تا دستان زیبایش نوازشم کند و غبار سالها کویری زیستم را بشوید.

باران منتظرم بیا

|+|
نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 5:12 بعد از ظهر
الهی... 
الهی به این چشم ها بصیرت ...به این دستان همت...به این ذهن دانایی...به این دل نور ایمان

عطا کن تا ببیند و بفهمد و برود و نماند...

|+|
نوشته شده توسط باران در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:7 بعد از ظهر
انديشيدن... 
انديشيدن در سكوت...

 

آن كه مي انديشد به ناچار دم فرو مي بندد...

 

اما...

 

آنگاه كه زمانه ...

 

زخم خورده ومعصوم به شهادتش طلبد...

 

به هزاران زبان سخن خواهد گفت.

                                                                        ((  احمد  شاملو  ))

 

                                                                                

|+|
نوشته شده توسط باران در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 5:32 بعد از ظهر
بهار باران به انتظار گامهاي سبز و زيباي توست...بيا كه اينجا خانه توست... 
سال نو بر همه مبارک 
|+|
نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 9:39 قبل از ظهر
سلام بر محمد پیامبر آسمانی و عاشق 

برای محمد که چه غریبانه در سکوت و تنهایی حرای خویش با معبود و معشوقش قصه های نامردمی های این زمانه نامرد را ناله میکند و برای انسانیت خفته انسان این اشرف مخلوقات می گرید.

سلام بر محمد این امی بیابانگرد زیبا دل که چشمانش به پرتو لا یزال آن وجود همیشه بیدار آرامش الا به ذکرالله تطمءن القلوب را بر جانهای مرده در تعصب و جاهلیت و غرور  چون اقیانوس بی کرانی از رحمت و لطف جاری کرد تا انسان این موجود بی همه چیز در جزیره تنهایی خویش غرق باتلاق های متعفن هوس و هراس نشود.

اقراء...بخوان ...بخوان به نام پروردگارت که تو را عزیز گردانید و عزت و شرف بخشید...بخوان... و سلام بر محمد که خواند حدیث آسمانی وحی را که بر ذره ذره وجودش جاری گشته بود.

محمد این رسول مهر و عشق و ایمان که غم انسانیت  بشر گمراه در تاریکی قلبش را می فشرد از فراز قله های رفیع معراج و تنهایی و شور آمد تا شعور این بشر بی شعور را که در گذر زمان و اندیشه ها هر لحضه به رنگی در می آید و رنگ می بازد و رنگ می پزیرد و رنگ می کند و رنگ های تقلبی تاریخ مصرف گذشته به هم نوعانش که او از جنس آنهاست و آنها از جنس اوست می اندازد را رنگ زیبای بی رنگی و صفا و اخلاص و عشق و عمل و مهر و شادی و بودن و ساختن و سوختن زند.

محمد باور خفته هوس پرستان و غرور پرستان و زور و زر پرستان و هزاران پرستان پوچ دیگر را به سوی سرچشمه های زلال معرفت دعوت کرد تا در این آشفته بازار شلوغ و پر ازدحام و کثیف معصومیت انسان گم نشود.

آری محمد پیامبر رحمت است و خوبی و مهر که غریبانه در کوچه های غریب شهرهای دیارش لبریز ازشور وشوقی که خدایش در نهادش نهاده بود گام می نهاد  و تلخ ترین توهین ها و تحقیر ها را به جان می خرید تا  شراب هدایت در جام های جان گمشدگان هستی بریزد ...

محمد غریبانه اما لبریز از شوق می رفت و می گشت و می گفت تا کسانی ویا حتی کسی ...حتی یک نفر را بیابد که معنای کلام دل انگیز و هستی بخش وحی او را به راه باعظمت وباشکوه عشق...ایمان...معرفت...اخلاق...و خالق ...کشاند ...راهی که مقصد و مقصوداش  سعادت و کامیابی و رستگاری انسان است...راهی که انسان بر فراز قله های بلند انسانیت به خود متعالی خویش میرسد و شکوه انسان بودن خود را مستانه نظاره میکند...موجودی که گام هایش لایق بوسه افلاکیان است و نفس هایش حمد و ثنای آن همیشه زیبا...

فتبارک الله احسن الخالقین...

آری دین محمد دین رستگاریست...دین هدایت و توفیق قدم نهادن بر عرش و بریدن از فرش و تمام دلبستگی ها و دلسپردگی هایش...

دین محمد نوید بخش انسان مصلوب و اسیر مشغولیت های پوچ هرزمانی و هر مکانی است که میان پاره خط پستی و اسفل السافلین و عروج و تعالی خلیفه اللهی همواره در نوسان است...گاه مانند دماسنج جیوه ای به زیر صفر سقوط میکند و گاه به صد درجه صعود...

دین محمد دین قرار و آرامش و اطمینان این موجود نا پایدار وسیال و بیقرار است تا به حتی اتاک الیقین 

برسد...به ملکوت ...به آسمان این میعادگاه پاکی و وعده گاه تجلی و نور که یخرجون من الظلمات الی النور پاداش آنانی باشد که قدم رنجه کردند و رفتند و رسیدند.

دین محمد دین خوبی هاست...دین عیسی و موسی و ابراهیم و نوح و هود و صالح و یونس و یعقوب و یوسف و شیث و خضر و دانیال و داوود و بوداو ...است .

دین محمد دین رستگاری و نجات فراموش شده انسان متجدد امروز است که اسیر فناوری و دستاوردهای خودشده ...افسوس که این گمشده در عصر مدرنیته و فریفته ایسمهای رنگارنگ نمی داند و  نمیتواند بفهمد که چاه راه نیست...افسوس که این موجود عاقل و دور اندیش و محاسبه گر و فیلسوف چه بی رحمانه بر تمام اصول انسانیت و اخلاق و حقیقت می تازد تا به بهانه تمدن و پیشرفت و تکامل و ترقی و به بهای آبروی رفته خویش تمام جلوه های اصیل هستی انسان را به حکم کهنه پرستی ...خرافه پرستی...دوری از عقلانیت و تجدد ویران سازد و بر خرابه های آن کاخ تمدن جدید عاقلانه خویش؟؟؟را بنا سازد.

آری...

قرن حاضر ((به قول نیچه که گفته بود : خدا مرده است)) نه تنها قرن مرگ خداست بلکه قرن مرگ انسان و انسانیت نیز هست و  انسان بیش از پیش اسیر و گرفتار عقلانیت ابزاری خود در تعامل زیر بنا و روبنا های ساخته ذهن اش گشته و نمیداند سرانجام و فرجام راهی که میرود به کدامین نا کجا آباد ختم میشود ...

امروز مساله سعادت انسان  به صورت امری مجهول در آمده که هر کسی با دیدگاه ها و بینش های متفاوت و گاه متعارض و متناقض به آن پاسخ می گوید...نظراتی متاثر از مکتب های گوناگون...مارکسیسم ...اومانیسم و انسان محوری وبها دادن به انسان ونشاندن او به جای خدا...اگزستانسیالیت و اصالت وجود و لیبرالیسم و دموکراسی و آزادی و حقوق بشر و ایسم های دیگر...

اما روح بیقرار انسان در پیوند با جوهر اصیل خویش آرام و قرار می یابد وآن ...خداست.

روح انسان در پیوند با خدا به تعالی می رسد و معنای

 بودن را می یابد.

 

التماس دعا

ولی

|+|
نوشته شده توسط باران در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 10:29 قبل از ظهر